غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

646

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

فرستاد و ايشان شيره‌ها را پيش ايلچيان نهادند از آن جمله در شيرهء شاديخواجه ده بالش نقره بود و سى اطلس و هفتاد پارچه قلعى و طوقو و لووساو كپكى و پنجهزار چاو و جهة خاتون او ثلث اقمشهء مذكوره نامزد كردند و سلطان احمد و كوكچه و ارغداق را هريك هشت بالش نقره و شانزده اطلس و طوقوولووساو كپكى و هريك را ازين سه كس با خواتين نود و چهار وصله بود و هركدام را دو هزار چاو و خواجه غياث الدين وارد و آن و تاج الدين بدخشى را هريك را هفت بالش نقره و شانزده اطلس و طوقوولووساو كپكى و قلعى و دو هزار چاو و جهة هريك از ايلچيان ميرزا الغ بيك كه سلطان شاه و بخشى ملك نام داشتند هشت بالش نقره و سى جامه پادشاهى با آستر و بيست چهار قطعه قلعى وطوولووساو كپكى و دو اسب كه يكى از آن جمله زين داشت و صد چوبه تير نى و بيست و پنج كبير سه پهلوى ختائى و پنجهزار چاو دادند و جهة خاتونان ايشان نيز قماشها نامزد كردند و ايلچيان اشياء مذكوره را تصرف نموده بيامخانه بازگشتند مقارن آنحال يكى از خواتين محبوبهء پادشاه فوت شد و جهة سرانجام يراق ظاهر نساختند و در روزى كه آنخبر شهرت يافت و داعيه نمودند كه روز ديگر ميته را بمدفن برند سخن منجمان راست شده از اثر برق آتش در قصر پادشاه كه نو ساخته بودند افتاد و بارگاهى كه در طول هشتاد گز بود و در عرض سى گز و مبتنى بر ستونهاى رنگين تمام بسوخت و آتش از آنجا بكوشكى كه شصت گز دور تر بود رسيد و حرمسراى پادشاه نيز احتراق يافت و قرب دويست و پنجاه خانه كه متصل به آن بود خاكستر گرديد و آنشب تا نماز روز ديگر هرچند جهد نمودند آتش فروننشست و پادشاه و امرا ملتفت به آن نشدند چه آن روز از روزهاى نيك دين ايشان بود و به كار دنيا نميپرداختند بعد از آن پادشاه به بتخانه رفته تضرع بسيار نمود و گفت خداى آسمان بر من غضب فرمود و تختگاه مرا بسوخت و با آنكه من كارى بد نكرده‌ام و پدر و مادر را نيازرده و ظلمى از من در وجود نيامده است و ازين غصه بيمار گشت و بدين سبب معلوم نشد كه خاتون پادشاه را كه مرده بود چگونه دفن كردند آورده‌اند كه درختاى جهة مدفن خواتين معظمه كوهى متعين است و چون يكى از ايشان ميرد به آن كوه برده در سردابه نهند و اسبان خاصه‌اش را در آن كوه رها كنند تا بسر خود چرا نمايند و ديگر هيچكس معترض آن اسبان نشود و در آن سردابه كه بغايت وسيع مىباشد بسيارى از دختران و خواجه سرايان را علوفهء پنجساله بلكه زياده داده ساكن گردانند و بعد از تمام شدن قوت ايشان نيز همانجا فوت شوند القصه هنوز پادشاه بيمار بود كه ايلچيان اجازت يافته در منتصف جمادى الاولى از خان باليق بيرون آمدند و جمعى از داچيان با ايشان همراهى نموده بدستور وقت رفتن بهرشهر و قصبه كه رسيدند ايشان را طوى دادند و دريامخانها الاغ و ارابه تسليم نمودند تا در هفدهم ذيقعده به شهر سكجو رسيدند و حكام و ديوانيان سكجو